خرید بک لینک

درباره سایت

عاشقانه های من با تو

سلام من پريسانم خانم وكيل،شاعر،ازهمه مهمتر ي عاشق به معناي واقعي من 27شهريور بدنيا اومدم و يك دختر باحالم كه عاشق شعرو جمله هاي عاشقونه اس راستي عاشق بارونم هستم پس سلام به همه عاشقاي باروني مثل خودم، باران كه ميبارد تمام كوچه هاي شهر پر از فرياد من است كه ميگويم:من تنها نيستم،تنها منتظرم....... parisanazizi@ymail.com

امکانات وب


بزرگترÙx8aÙx86 Ùx85رجع کد Ø¢Ùx87Ùx86Ú¯

RiXi.Blogfa.Com

-->-->-->
Untitled Document -->-->-->
درÛx8cاÙx81ت کد Ø®Ùx88Ø´ Ø¢Ùx85دگÙx88Ûx8cÛx8c
-->-->-->
[hr]
واي...! باران....! باران
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست
 اسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:37

مرا اينگونه باور كن
كمي تنها
كمي بيكس كمي از يادها رفته
خدا هم ترك ما كرده
خدا ديگر كجا رفته
نميدانم مرا ايا گناهي هست
كه شايد هم به جرم ان غريبي و جدايي هست
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:33

زير بارون راه نرفتي
تا بفهمي من چي ميگم
تو نديدي اون نگاه رو
تا بفهمي از كي ميگم
چشماي اون زير بارون
سرپناه امن من بود
سايه بون دنج پلكاش
جاي خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
اگه اون رو ديده بودي
با من اين شعرو ميخوندي
رو به شب داد ميكشيدي
نازنين چرا نموندي
حالا زير چتر بارون
بي اون خيس خيس خيسم
 زير رگبار گلايه
دارم از اون مينويسم
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:36

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت كه بماند يكجا
به كجا؟معلوم است به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
كه بماند انجا پشت يك پرده ي توري
كه تو هرروز ان را به كناري بزني
دل من ساكن ديوار و دري
كه تو هرروز از ان ميگذري
دل من ساكن دستان تو بود
دل من گوشه ي يك باغچه بود
كه تو هرروز به ان مينگري
راستي دل من را ديدي......!
 
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:28

اين قصه ي مادرانه هاي يك مادره كه نيكو نويسنده ي فرانسوي اونو نوشته حتما بخونيد
مادر من فقط يك چشم داشت....من از اون متنفر بودم....اون هميشه مايه ي خجالت من بود....اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه ايها غذا ميپخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم...اخه اون چطور تونست اينكارو با من بكنه؟به روي خودم نياوردم...فقط با تنفر بهش نگاه كردم...و فورا از اون جا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسيام منو مسخره كرد و گفت:هه...هه...هه...مامان تو فقط يك چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم...كاش زمين دهن وا ميكرد و منو قورت ميداد..كاش مادرم يك جوري گم و گور ميشد
روز بعد بهش گفتم:اگه ميخواي منو خوشحال كني چرا نمي ميري؟اون هيچ جوابي نداد
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم
دلم ميخواست از اون خونه برم و هيچ كاري با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم....و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم...اونجا ازدواج كردم...واسه خودم خونه خريدم...زن ...بچه...وزندگي
از زندگي،بچه ها و اسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه...يك روز... مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همين طور نوه هاشو
وقتي ايستاده بود دم در،بچه ها بهش خنديدن
من سرش داد كشيدم كه چطور جرات كرده به خونه ي من بياد و بچه هامو بترسونه
سرش داد زدم و گفتم:گم شو از اينجا همين حالا!اون به ارامي جواب داد:اوه...خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه ادرسو اشتباه اومدم و بعد فورا رفت
يك روز يك دعوت نامه اومد دم در خونمون تو سنگاپور براي شركت در جشن تجديد ديدار ازدانش اموزان مدرسه
ولي من به همسرم دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم
بعد از مراسم رفتم به اون كلبه ي قديمي خودمون
البته فقط از روي كنجكاوي
همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادن كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
توش نوشته بود:اي عزيز ترين پسر من،من هميشه به فكر تو بودم منو ببخش كه به خونه ات تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري مياي اين جا
ولي من ممكنه نتونم از جام بلند شم كه بيام تو رو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اين كه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
اخه ميدوني...وقتي خيلي كوچيك بودي تو يك تصادف يك چشمت رو از دست دادي
به عنوان مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري با يك چشم بزرگ ميشي
بنابراين مال خودمو دادم به تو
براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو به طور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه ي من به تو
مادرت
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:27

كاش همه زندگيم قطره اشكي ميشد
تا من
اين هديه ي كوچك را
لحظه ي بدرقه
ايثار تو ميكردم
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:22

ان چه در ما جاريست
اين همه فاصله نيست
چشمه ي گرم وصال است وعبور
زندگي ميگذرد
تند واسان وسبك
عاشق هم باشيم
عاشق بودن هم
عاشق شادي و هر غصه ي هم
روز نو هر روز است
فكر را نو بكنيم
عشق را سر بكشيم
زندگي ميگذرد تند و اسان وسبك

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:20

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من
من خودم بودم و يك حس غريب
كه به صد عشق و هوس مي ارزيد
من خودم بودم
دستي كه صداقت ميكاشت
گرچه در حسرت گندم پوسيد
من خودم بودم
هر پنجره اي
كه به سرسبزترين نقطه ي بودن وا بود
و خدا ميداند
بي كسي از ته دل بستگيم پيدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گيسوي بلند
و نه الوده به افكار پليد
كه مرا از پس ديوانگيم ميفهميد
ارزويم اين بود
دور اما چه قشنگ
كه روم تا در دروازه ي نور
تا شوم چيره به شفافي صبح
به خودم ميگفتم:تا دم پنجره ها راهي نيست
من نميدانستم
كه چه جرمي دارد
دستهايي كه تهيست
و چرا بوي تعفن دارد
گل پيري كه با گلخانه نرست
روزگاريست غريب
من چه خوش بين بودم
همه اش رويا بود
و خدا ميداند
سادگي از ته دلبستگيم پيدا بود
 
 
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:38

ياد دارم در غروبي سرد سرد
ميگذشت از كوچه ي ما دوره گرد
داد ميزد:كهنه قالي ميخرم
دسته دوم جنس عالي ميخرم
گر نداري ،كوزه ي خالي ميخرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت اهي كشيد بغضش شكست
اول ماه است و نان در سفره نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست
بوي نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بي روسري بيرون دويد
گفت اقا سفره خالي ميخريد
 
 
 
 
 
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:16

گفتمش دل ميخري؟
پرسيد چند؟
گفتمش دل مال تو ،تنها بخند
خنده كرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز امدم
او رفته بود
دل ز دستش روي خاك افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود
 
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:15

شبي كه رفتي و شدبي تو در به در چشمم
هزار كوچه تمنا نشست در چشمم
تو در نگاه افق گم شدي و فهميدم
نميرسد به تماشاي تو دگر چشمم
نميشود به تو احساس خشك و خالي داشت
سرود نام تو را با صداي تر چشمم
به ياد گوشه ي چشمت پريد و پرپر زد
به گوشه ي قفس،اي گوشه ي جگر چشمم
و سيب سرخ دلت قسمت رقيبان شد
نچيد ميوه از اين اشك بي ثمر چشمم
بيا و بر لب چشمان خويش مستم كن
كه ساغري به سلامت كشد به سر چشمم
خبر از امدنت امد و ترانه شد
خدا نكند نزند باز بدنظرچشمم
چرا به ناله ببندم غزل غزل خود را
مني كه با لب ،فرياد چشم در چشمم
 
تقديم به فرشيدم كه واسه هميشه به خدا ميسپارمش
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:13

ميدانستم ميروي
دير يا زود
فرقي نداشت
از همان اول باور داشتم
اما
تو.....ميگفتي:ميمانم!شرط ميبندم!بيا ببين
باختي......و اكنون تمام شهر .....براي برد من جشن گرفته اند
 
 
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:11

به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند
دلم تنگ است
اي روشن تراز لبخند
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي ها
دلم تنگ است بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سر پوشيده و اين تالاب مالامال
دلي خوش كرده ام با اين پرستو ها و ماهي ها
و اين نيلوفر ابي واين تالاب مهتابي
بيا اي هم گناه من در اين برزخ
بهشتم نيز و هم دوزخ
به ديدارم بيا اي هم گناه اي مهربان
كه اينان زود ميپوشند رو در خوابهاي بي گناهي ها
ومن ميمانم وبيداد بي خوابي
در اين ايوان سرپوشيده و متروك
شب افتاده ست و در تالاب ديريست
كه در خوابند ان نيلوفر ابي و ماهي ها،پرستوها
بيا امشب كه من تاريك وتنهايم
بيا اي روشني اما بپوشان روي
كه ميترسم ترا خورشيد پندارند
و ميترسم از خواب برخيزند
و ميترسم كه چشم از خواب بردارند
نميخواهم ببيند هيچكس ما را
نميخواهم بداند هيچكس ما را
و نيلوفر ابي كه سر بر ميكشد از اب
پرستوها كه با پرواز و با اواز
و ماهي ها كه با ان رقص غوغايي
نميخواهم بفهمانند بيدارند
شب افتاده ست و من تنها وتاريكم
و درايوان و در تالاب ديريست در خوابند
پرستوها و ماهي ها و ان نيلوفر ابي
بيا اي مهربان با من
بيا اي ياد مهتابي






برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:32

غنچه از خواب پريد
خار به او گفت سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحمي امد نزديك
گل سراسيمه ز وحشت افسرد
ليك ان خار در ان دست خليد
و گل از مرگ رهيد
صبح فردا كه رسيد
خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت سلام
 


 








برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:08

تنها
غمگين
نشسته با ماه
در خلوت ساكت شبانگاه
اشكي به رخم دويد ناگاه
روي تو شكفت در سرشكم
ديدم كه هنوز عاشقم اه


برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:07

ماه من غصه چرا
اسمان را بنگر كه هنوز
بعد صدها شب و روز
مثل ان روز نخست
گرم و ابي و پر از مهر به ما ميخندد
يا زميني را كه دلش از سردي شبهاي خزان
نه شكست و نه گرفت
بلكه از عاطفه لبريز شد
و نفسي از سر اميد كشيد
و در اغاز بهار دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت
تا بگويد كه هنوز پر امنيت احساس خداست
ماه من غصه چرا
تو مرا داري و من
هر شب وروز
ارزويم همه خوشبختي توست
ماه من دل به غم دادن . از ياس سخن گفتن ها
كار ان هايي نيست كه خدا را دارند
ماه من غم واندوه اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات از لب پنجره عشق زمين خورد و شكست
با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن
ماه من
از ياد مبر
پشت هر كوه بلند
سبز ه زاريست پر از ياد خدا
و در ان باز كسي را ميخواند
كه خدا هست خدا هست
چرا غصه،چرا










برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:06

سكوت كوچه هاي تار جانم گريه مي خواهد
تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد
بيا اي ابر باران زا ميان شعرهاي من
كه بغض اشناي ابر گريه مي خواهد
بهاري كن مرا جانا كه من پابند پائيزم
واهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد
چنان دق كرده احساسم ميان شعر تنهايي
كه حتي گريه هاي بي امانم گريه مي خواهد



برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:05

گم شدي در شب سربي شهر
گرچه در دل تو را گم نكردم
بي تو لبخند من زوركي بود
جز برايت تبسم نكردم
وقتي انروز با خنده اي گرم
امدي روبرويم نشستي
خواستي عاشقت باشم اما
روزي اخر دلم را شكستي
ترس ات اين بود باران بگيرد
مدتي زير باران بماني
ارزوي من اين بود اما
شعر باراني ام را بخواني
ارزوي من اين بود يك شب
در كنار تو سازي بسازم
از تو و سايه ي گيسوانت
قصه هاي درازي بسازم
از نگاه تو خواندم كه دارد
باورت مي شود التماسم
دوستم داري،از من مپوشان
من كه چشم تو را ميشناسم
من كه ميدانم ان سوي اخمت
خنده اي مهربان جان گرفته
زير رگبار ان چشم ابري
شعر من بوي باران گرفته
كاشكي دست سردت بگيرد
دستهاي زمستاني ام را
دوست دارم برايت بگويم
درد و اندوه پنهاني ام را
تو به قول خودت گم شدي
من جز تو يك دوست پيدا نكردم
حرفهاي زيادي دلم داشت
هرگز ان عقده را وا نكردم
گرچه مانند زيبايي تو
عاشقان زيادي ندارم
مثل مجنون تنها از عشقت
سر به ديوانگي ميگذارم
بي تو من مرده ام مرده اي سرد
مرده اي كه مزاري ندارد
با نگاهي بيا زنده ام كن
اين براي تو كاري ندارد
 
تقديم به عشقم فرشيد دوست داشتني
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:03

برنگرد.......!
ميدانم كه برنميگردي هیچ وقت! نترس....فقط بیا
و در خزان خواسته هايم كمي قدم بزن
دلم براي راه رفتنت تنگ شده است............................................
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:00

اي تكيه گاه كوچه هاي تنهايي ام درود
اي ان كه يك نگاه تو قلب مرا ربود
هر بار امدم كه از اينجا ببينمت
پشت خيال پنجره باران گرفته بود
احساس ميكنم كه در اين لحظه هاي خيس
حتي تو را شبيه غزل ميتوان سرود
بايد تو را نوشت و از روي بوم شعر
پروازهاي قاصدك خسته را زدود
دائم بيا و روي دلم بستري ساز
جاري بمان هميشه در اينجا شبيه رود
قلبم به عشق تو نه تظاهر نميكند
پيوند خورده است همان لحظه ي دورود
سر ميكشد به تك تك سلول هاي من
از كوچه ي نگاه تو ارامش وجود
خوابيده بود ساعت دلواپسي هنوز
بين هجاي بودن و رفتن در اين حدود
تق تق دوباره ثانيه ها پشت پنجره
بيدار ميشوند....تو رفتي ولي چه زود
تقديم به عشقم كه رفت ولي چه زود
 
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 21:48

دوستت دارم
تكيه كلام تو بود
من بي جهت به ان تكيه كرده بودم
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 21:39

مطمئن باش و برو
ضربه ات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت به من و سادگي ام خنديدي
به من و عشق پاكي كه پر از ياد تو بود
و به يك قلب يتيم
كه خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود
تو برو...برو
تا راحت تر تكه هاي دل خود را سر هم بند زنم
تقديم به تو كه عشقم رو دوروغ خوندي
 
 
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: جمعه 26 خرداد 1391 ساعت: 21:24

هيچ حرف ديگري نيست كه با تو بزنم
تو نمي فهمي اندوه مرا
چه بگويم
چه بگويم به تو اي رفته ز دست
شدم از مستي چشمان تو مست
شده ام سنگ به دست
مرگ بر ان كه دلش را به دل سنگ تو بست
تو نمي فهمي اندوه مرا
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: جمعه 26 خرداد 1391 ساعت: 21:23

روزي يك پري كه در درخت انجير خانه داشت به لستر ارزويي جادويي پيشنهاد كرد تا هرچه ميخواهد ارزو كند
لستر ارزو كرد علاوه بر اين ارزو دو ارزوي ديگر داشته باشد
وبا زيركي بجاي يك ارزو صاحب سه ارزو شد
بعد با هريك از اين سه،سه ارزوي ديگر درخواست كرد و بنابراين مالك نه ارزوي ديگر هم شد
انگاه با زرنگي تمام با هر يك از دوازده ارزو سه ارزوي تازه طلب كرد
كه ميشود چهل وشش تا
خلاصه با هر ارزوي تازه ارزوهاي بيشتري كرد
تا سرانجام مالك پنج ميليارد و هفت ميليون وهجده هزار و سي و چهار ارزو شد
انوقت ارزوهايش را كنار هم روي زمين چيد
و اواز خواند و پاي كوبيد و ....بعد نشست و باز ارزو كرد...بيشتر و بيشتر وبيشتر
و ارزوها روي هم تلنبار شد
در حالي كه مردم لبخند ميزدند ميگريستند عشق مي ورزيدند و حركت ميكردند
لستر ميان ارزوهايش كه چون كوه از دور وبرش بالا رفته بود نشسته بود
ميشمرد و ميشمرد و ميشمرد و هي پيرتر و پيرتر ميشد
تا سرانجام يكشب....وقتي به سراغش رفتند....او را ديدند كه ميان انبوهي از ارزوها مرده است
ارزوهايش را كه شمردند معلوم شد حتي يك ارزو كم و كسر ندارد
همگي تر وتازه
بياييد...بياييد...از اين ارزوها برداريد
و...به لستر بيانديشيد كه....در دنياي سيب و دوستي و زندگي تمام ارزوهايش را بخاطر ارزوي بيشتر تباه كرد
 
 
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: جمعه 26 خرداد 1391 ساعت: 21:22

سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امده اي
و تنها از دنيا خواهي رفت
بگذار عظمت عشق را درك نكني
زيرا انقدر عظيم است كه تو را نابود خواهد كرد 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: جمعه 26 خرداد 1391 ساعت: 21:19

خدايا كسي را كه قسمت كسي ديگر است
سر راهمان قرار نده
تا .....روزهاي دلتنگي اش براي ما باشد
و...... خوشي شبهايش براي ديگري
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: جمعه 26 خرداد 1391 ساعت: 21:16

چند روز به كريسمس مانده بود كه به يك مغازه رفتم تا براي نوه ي كوچكم عروسك بخرم. همان جا بود كه پسركي را ديدم كه يك عروسك در بغل گرفت و به خانمي كه همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بي حوصلگي جواب داد: “جيمي، من كه گفتم پولمان نمي رسد!”
زن اين را گفت و سپس به قسمت ديگر فروشگاه رفت. به ارامي از پسرك پرسيدم: “عروسك را براي كي مي خواهي بخري؟” با بغض گفت: “براي خواهرم، ولي مي خوام بدم به مادرم تا او اين كادو را براي خواهرم ببرد.” پرسيدم: “مگر خواهرت كجاست؟” پسرك جواب داد خواهرم رفته پيش خدا، پدرم ميگه مامان هم قراره بزودي بره پيش خدا”
پسر ادامه داد: “من به پدرم گفتم كه از مامان بخواهد كه تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. “بعد عكس خودش را به من نشان داد و گفت: “اين عكسم را هم به مامان مي دهم تا آنجا فراموشم نكند، من مامان را خيلي دوست دارم ولي پدرم مي گويد كه خواهرم آنجا تنهاست و غصه مي خورد.”
پسر سرش را پايين انداخت و دوباره موهاي عروسك را نوازش كرد. طوري كه پسر متوجه نشود، دست به جيبم بردم و يك مشت اسكناس بيرون آوردم. از او پرسيدم: “مي خواهي يك بار ديگر پولهايت را بشماريم، شايد كافي باشد!” او با بي ميلي پولهايش را به من داد و گفت: “فكر نمي كنم چند بار عمه آنها را شمرد ولي هنوز خيلي كم است ”
من شروع به شمردن پولهايش كردم. بعد به او گفتم: “اين پولها كه خيلي زياد است،حتما مي تواني عروسك را بخري!”
پسر با شادي گفت: “آه خدايا متشكرم كه دعاي مرا شنيدي!”
بعد رو به من كرد وگفت: “من دلم مي خواهد كه براي مادرم هم يك گل رز سفيد بخرم، چون مامان گل رز خيلي دوست دارد، آيا با اين پول كه خدا برايم فرستاده مي توانم گل هم بخرم؟”
اشك از چشمانم سرازير شد، بدون اينكه به او نگاه كنم، گفتم:” بله عزيزم، مي تواني هر چقدر كه دوست داري براي مادرت گل بخري.”
چند دقيقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغي جمعيت خودم را پنهان كردم.
فكر آن پسر حتي يك لحظه هم از ذهنم دور نمي شد؛ ناگهان ياد خبري افتادم كه هفته ي پيش در روزنامه خوانده بودم: “كاميوني با يك مادر و دختر تصادف كرد دختر در جا كشته شده و حال مادر او هم بسيار وخيم است.”
فرداي آن روز به بيمارستان رفتم تا خبري به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواري به من داد: “زن جوان ديشب از دنيا رفت.”
اصلانمي دانستم آيا اين حادثه به پسر مربوط مي شود يا نه، حس عجيبي داشتم. بي هيچ دليلي به كليسا رفتم. در مجلس ترحيم كليسا، تابوتي گذاشته بودند كه رويش يك عروسك، يك شاخه گل رز سفيد و يك عكس بود.

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: جمعه 26 خرداد 1391 ساعت: 21:14

بدترين حسرتي كه در زندگي ميخوريم
از كارهاي خطايي كه مرتكب شده ايم ، نيست بلكه از اين است كه چرا كارهاي درست را براي كسي كه لياقتش را نداشته
انجام داده ايم

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: جمعه 26 خرداد 1391 ساعت: 21:09

من به درماندگي صخره و سنگ

من به آوارگي ابر و نسيم

من به سرگشتگي آهوي دشت

من به تنهايي خود مي مانم

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي گيسوان تو به يادم مي آيد

شعر چشمان تو را مي خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرف ترين راز وجود برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد

تو تماشا كن

كه بهاري ديگر

پاورچين پاورچين

از دل تاريكي ميگذرد

و تو در خوابي

 پرستو ها خوابند و تو مي انديشي

به بهاري ديگر

به ياري ديگر

اما براي من

نه بهاري

و نه ياري ديگر


 افسوس

من و تو  دور از هم مي پوسيم

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غمم از زيستن بي تو در اين لحظه پر دلهره است

ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست

از سر اين بام

اين صحرا

اين دريا

پر خواهم زد

خواهم مرد

 و غم تو اين غم شيرين را

با خود به ابد خواهم برد
 
 
تقديم به فرشيدم كه رفت
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1391 ساعت: 23:20

سلام به دوستان عزیزم

بدلیل بروز مشکل در سیستم وبلاگ دهی پارسفا که بخش نظرات بسته شده بود و من نمیتونستم نظرات قشنگتون رو بخونم به همین دلیل "عاشقانه های من با تو"به این وبلاگ در نیلو بلاگ منتقل شد همیشه منتظر نظرات قشنگتونم پس نظر یادتون نره درضمن دوستانی که میخواند لینک بشن هم مشخصات وبلاگشون رو برام در بخش نظر بنویسند حتما در اولین فرصت لینکشون میکنم.....با تشکر

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1391 ساعت: 20:16

صفحه بندی